|
ابهام آفرینی یکی از شگردهای زیبا و لذتبخش در دنیای داستان نویسی است اما گاهی نویسنده چنان داستانش را مبهم می نویسد که خواننده را سر در گم می نماید. در ادبیات گذشته ایران نیز ابهام مورد توجه شاعران بزرگی چون حافظ و خاقانی بود. نکته مهم در تفاوت کاربرد ابهام از سوی این دو شاعر بزرگ ایرانی است. خاقانی می گوید: طاووس بین که زاغ خورد وانگه از گلو گاورس ریزه های منقا برافکند حافظ می گوید: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد! دو بیت انتخاب شده از دو شاعر بزرگ به علت شهرت آنها در ابهام است. وقتی لایه های این دوبیت یکی یکی باز می شود واقعاً چه چیزی باقی می ماند؟ خاقانی آتش را توصیف کرده است؛ آتش چون طاووسی زغال را که چون زاغ است می خورد و جرقه می زند که همچون پریدن گاورس ریزه ها از گلویش باشد. به قول امروزیها که چی؟ یعنی چیزی باقی نمی ماند. زبانی سخت و دشواریاب که با زحمت به لایه های درونی آن راه می یابی اما توخالی است. شعر خاقانی مانند پیازی است که لایه لایه است اما مغزی ندارد. بیت انتخاب شده از حافظ در باره دودیدگاه انسانی در باره هستی است؛ دیدگاه کلینگر پیر که هیچ خطایی نمی بیند و دیدگاه جزیینگر حافظ در مقام شاگرد که خطا می بیند اما حق را رندانه به پیر می دهد و نسبت خطاپوشی به او. شعر حافظ هم لایه لایه است اما مغزی دارد که... راستی تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ (22/1/1387 ـ سمنان)
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط حسینعلی جعفری
|
درست اول مهر بود که او آمد... و درست اول مهر بود که او رفت... پانزده سال از آن اول مهری که او آمد و رفت، میگذرد. پانزدهمین سالی است که اطلاعیه در روزنامه های کثیرالانتشار چاپ میشود و از همه کسانی که از نامبرده اطلاع دارند عاجزانه تقاضا میشود که با شماره تلفنهای ذیل تماس بگیرند و خانواده ای را از نگرانی نجاتدهند. البته یادشان نمی رود که بنویسند مژدگانی خوبی هم دریافت خواهند کرد... پانزدهمین سالی است که گروههای تفحص وجب به وجب خاک جنوب غربی ایران را زیر و رو می کنند شاید یک پلاک و چند تکه استخوان از او پیدا کنند و پروندهاش مختومه اعلام شود... هیچ کس نمی داند و هیچ کس هم نمی تواند بگوید که او چه جوری پس از پنج سال و سه ماه و یازده روز پیدایش شد. صبح زود زنگ در را چند بار پشت سر هم به صدا درآورد. مرد نماز می خواند و زن، پاکشان رفت دم در که... جیغ کشید و خودش را پرت کرد وسط حیاط و کنار حوضچه گلدانی شکل ولو شد. مرد نمازش را شکست و دوید توی حیاط. زیر بازوی زن را گرفت و گفت:« چی...؟» که چشم در چشم او... زنش را که با شکم برآمده توی دستهای برادرش دید ساکش را انداخت و رفت... هیچ کس نمی داند یا نمی خواهد بداند که عکس بالای اطلاعیه بیست سال پیش توی عکاسی بهشت انداخته شد و شاید دیگر کسی نتواند صاحب عکس را شناسایی کند... خانواده می داند که هر سال اول مهر اطلاعیه بدهد به روزنامه های کثیرالانتشار که شاید... گروههای تفحص هم به کارشان ادامه می دهند که شاید... درست اول مهر بود که...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط حسینعلی جعفری
|
با تبریک سال نو و آرزوی شادکامی. چه می توان از بهار گفت؟ بگذار بهار خود بگوید...
گل دعوتنامه رسمی به...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:42  توسط حسینعلی جعفری
|
رحلت حضرت رسول الله(ص) و فرزندانش امام حسن(ع) و امام رضا(ع) تسليت باد. پنج شش سال پيش، اين غزل را به ياد امامحسنمجتبي(ع) سرودم. تنهاترين...تنهاترين... يك مرد و يك شمشير اما مقابل صف به صف؛ زور و زر و تزوير سردار تنها تكيه بر شمشير خود داده است آري همين...آري همين... يك مرد و يك شمشير تنهاترين سردار بود و شوكران صلح اين وقت پيچاپيچ را كي مي توان تفسير؟ خورشيد را آري زمين...آري زمين تنگ است اين ظلمت آباد است و شيونخانه ي زنجير از كوفه مي گويم هنوز... از كوفه ي نامرد شهري كه رسم بي وفايي كرد عالمگير وقتي صداي سكه ها از كوفيان دين برد ها؟ شهري ديگر مُرد بي تهليل و بي تكبير كبريتهاي صاعقه خاموش خواهد شد وقتي كه پابرجاست شب؛ اين ظلمت بي پير چاه دل من بغض مولا در گلو دارد اين عقده واخواهدشد اما دور...اما دير
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:16  توسط حسینعلی جعفری
|
اين مسئله حل بود و نمي دانستم
بي بحث و جدل بود و نمي دانستم هي مي گفتم:چقدر دور از ذهن است! او بچه محل بود و نمي دانستم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:47  توسط حسینعلی جعفری
|
داستان زير رتبه اول دومين جشنواره داستان كوتاه دفاع مقدس( جايزه ادبي يوسف) را كسب كرد ساعتها همه خوابند كشته مرده اين بود كه بهش بگويند:« ساعت چنده، سقا؟ » با كف دست صفحه ساعت را پاك مي كرد و ... دوباره مي پرسيدند كه باز هم با كف دست صفحـه سـاعت را پـاك مي كرد و ... بچـه هـا از خنـده ريسه مي رفتند. چند روزي بود كه ديگر با بچه ها شوخي نمي كرد و جواب شوخيهاشان را هم نمي داد. به قول بچـه هـا ديگر حـال نمي داد يا ضعيف حال مي داد و انگار با خودش حرف بزند، هي مي گفت:« ساعتها همه خوابند. » همه سقا صداش مي زدند و بعضي از بچه هـا تـا مي ديـدنـدش بر سينـه مـي زدند و مي خواندند: ـ سقاي دشت كربلا... نمي ايستـاد كه بقيه اش را گوش كند و مي گفت:« خاك كف پاش هم نمي شم.» راننـده تانكر بود كه پشت تويوتـا وانت سـوار بود. مي رفت شهـر و آب مي آورد براي بچه ها. كار هر روزش بود. شهر ميان دو آتش بود و خالي از سكنه. همـه فرار كرده بودند و دشمن شهـر خالي را هر روز به توپ مـي بست. شايد فكر مي كرد كه هنوز كسي توي شهـر مانده يا اين كه مـي خواست پاي هيـچ رزمنـده اي به آنجـا نرسـد. سقـا مي رفت كه آب بيـاورد و مي آورد. نمـي دانست كه آب شهر از كجا مي آيد؛ از چاه؟ از چشمه؟ از رودخانه؟ اصلاً مهم نبود كه بداند و نمي خواست كه بداند و فقط از روي كنجكاوي يا به قول خودش فضولي اين چيـزها به ذهنش مـي آمد. بار اول كه پا به اين شهر جنگ زده گذاشت، رفت توي حياط اولين خانه و شير آب را باز كرد. فيسي كرد و تمام. انگار چرخ دوچرخه اي پنجر شده باشد. به چند حياط ديگر هم رفت و دريغ از يك قطره آب. سوار ماشين شد كه گشتي توي شهر بزند. اگر صداي انفجار گاه به گاه توپ و خمپاره نبود، مي شد گفت كه شهر ارواح است. شهري كه دچار خواب و خرابي شده بود و عجيب بوي غربت و تنهايي مي داد. بوي گند لاشه ها هم بود. آدمها؟ حيوانها؟ لاشه گربه اي را توي جوي خشك ديد و عقش گرفت. توي خيابان سوم بود كه ديد آب از كنار جدول راه گرفته است و همين اندك آب رساندش به لوله تركش خورده و تركيده جلوي يك مدرسه. تابلوي مدرسه يك بر شده بود و اسم روي تابلو را بلند خواند انگار براي كسي كه نبود: ـ دبستان انقلاب پسرانه يا دخترانه؟ نمي دانست و مهم نبود. شاگردهاش كجا بودند؟ سمت چپ مدرسه بي سقف بود و پنجره اي توي حياط افتاده بود. لوله سيخ ايستاده بود توي هوا مثل فواره. آب مي پاشيد روي آسفالت زخمي و پخش مي شد. پس كسان ديگري هم براي آب مي آمدند آنجا. عراقيها؟ لرزيد و دست به اسلحه ... اسلحه اش كجا بود؟ توي ماشين، پشت صندلي. سروان مي گفت:« اسلحه را يك لحظه هم از خودتان دور نكنيد.» بعد سينه صاف مي كرد و با صداي رساتري مي گفت:« اسلحه شما عضوي از بدن شماست.» ديگر از لفظ قلم حرف زدن سروان خنده اش نمي گرفت. اسلحه را از پشت صندلي برداشت و دور و بر را پاييد. خبري نبود. تند و دستپاچه تانكر را پر آب كرد و برگشت. تا رسيد جلوي سنگر فرماندهي، سروان آمد بيرون و گفت:« از كجا آب آوردي؟ » گفت:« از شهر، قربان! » و اشاره كرد به شهر جنگ زده. ـ با اجازه چه كسي؟ مي خواست بگويد با اجازه ستوان كه ستوان پيداش شد و احترام گذاشت و گفت:« من گفتم، قربان! » سـروان چشـم درانـد و گفت:« بچـه مردم را فرستـادي دم گلـولـه؛ آن هم بي خود و بي جهت؟ اگر گشتيهاي دشمن سر مي رسيدند چي؟ » ستوان گفت:« تكرار نمي شود، قربان! » سروان ته ريش جوگندمي اش را خاراند و لحن پدرانه گرفت:« در جنگ اولين اشتباه، آخرين اشتباه است.» سروان با پشت دست اشاره كرد كه مرخص هستند و ستوان احترام گذاشت و رفت. سروان نگاه كرد به سرباز كه هنوز ايستاده بود و اين و آن پا مي كرد. ـ كاري داري؟ سرباز مِن و مِن كرد و گفت:« قربان! مغازه ها پر جنس بود.» ماشين را پشت ديوار بلند مسجد پارك كرد كه هم توي ديد دشمن نباشد و هم تركش نخورد. اول بايست مي رفت سراغ مغازه ها. اولين مغازه در نداشت و بوي ماست ترش مي داد. چند مغازه آن طرفتر سوپر ماركت ايمان بود كه تابلوش جلوي در كج و كوله اش افتاده بود. بوي بدي از مغازه مي زد بيرون. رفت سراغ قفسه كمپوتها و يك قوطي كمپوت گلابي برداشت. سروان گفته بود:« تاريخ گذشته نباشد.» قوطي كمپوت را زير و رو كرد و تاريخ انقضاء را پيدا نكرد. اين انفجار نزديكتر بود. ديوار مغازه لرزيد و قوطي از دستش افتاد. اولين بار بود كه بدون اجازه به اجناس يك مغازه دست مي زد. تلخ خنديد و قوطي ديگري برداشت. ـ دزد هم شديم. چشمهاش را تنگ كرد كه بهتر تاريخ انقضاء را ببيند و نديد. كيسه را از جيبش در آورد و چند تا قوطي كمپوت ريخت توي آن و راه افتاد. اسلحه روي شانه اش لق مي خورد و اذيتش مي كرد. كيسه هم سنگين بود و هواي گرم و شرجي جنوب هم داشت كلافه اش مي كرد. عرق از همه جاش راه افتاده بود. ايستاد و كيسه را گذاشت زمين. با آستين عرق از سر و رويش پاك كرد و دور و بر را پاييد. اسلحه را گذاشت روي شانه چپ و كيسه را با دست راست گرفت. دو سه قدم كه رفت ، صداهايي شنيد. انگار چند نفر با هم حرف مي زدند. چپيد توي اولين حياط و پشت نخل بي سر گوشه حياط پناه گرفت. سرك كشيد و از روي ديوار فروريخته آن سمت خيابان را نگاه كرد. صداها از توي كوچه روبرويي مـي آمد. لنگه دمپايي بچگانه سبز رنگ را لگد كرد و رفت توي خانه. خانه در و پيكر نداشت و همه چيز وسط هال ولو بود؛ پارچ، ليوان، سفره، ديس و بشقـاب و ... يك لايـه گـرد و خـاك رويشـان نشسته بود. داشتند ناهار مي خوردند يا شام؟ رفت اتاق پذيرايي كه رو به حياط بود با دو پنجره كنده شده و سوراخ بزرگي در سقف كه آسمان را نشان مي داد. از روي تپه خاك و آجر وسط اتاق گذشت و رفت كنار پنجره. سرك كشيد و سه نفر را ديد. توي مغازه بودند و اجناس را زير و رو مي كردند. مي گفتند و مي خنديدند. يكي كه قدبلند بود رو به سرباز ايستاد. چيزي توي دستش بود. يك قـوطي كمپـوت؟ حتمـاً دنبـال تـاريخ انقضـائش مـي گشت. روي سينه اش چيزي برق زد. سرباز دقيق شد و برق چند گردنبند طلا چشمش را گرفت. ـ كثافتها! گلنگدن كشيد و اسلحه اش را مسلح كرد. كافي بود كه يك رگبار بگيرد طرفشان. سروان گفته بود:« هيچ وقت تنهايي درگير نشويد.» نشست و تكيه داد به ديوار و زل زد به ديوار طوسي رنگ روبرو. مردي ميـانسـال با سبيـل پرپشت و كله تاس و كراوات قرمز و كت مشكي به او لبخند مي زد. اين مرد الآن كجا بود؟ آن وقتي كه لبخند زد به دريچه دوربين به چي فكر مي كرد؟ لبخند ساختگي براي چي؟ خودفريبي؟ پز شادي؟ بالا سر مرد ساعت ديواري گرد صفحه سفيد ده دقيقه به هفت را نشان مي داد. چند روز بود كه اين ساعت را نشان مي داد؟ سر را كه بلند كرد آن سه نفر رفته بودند. هر روز مي آمد شهر جنگ زده كه آب و غذا ببرد. گشتن براي غذا وقت مي گرفت. مي بايست تك تك مغازه ها را سر بزند تا كنسرو و كمپوت تاريخ مصرف نگذشته پيدا كند. اگر چه شهر را نمي شناخت و هنوز هم اسم خيابانهاش را نمي دانست اما مي دانست كه به كجا برود و از كجا بيايد. خياباني كه آب داشت، خيابان آب مي ناميد، خياباني كه مسجد در آن بود خيابان مسجد، خياباني كه توي يكي از خـانـه هـاش سـاعت سالم و در حال تيك تاك بود خيابان ساعت زنـده. هر خيـابـاني اسمي داشت كه فقـط او مي دانست. مي خنـديـد و مـي گفت:« خوب شد كه شهردار نشدم وگرنه...» براي بچه ها از شهر جنگ زده مي گفت و از غارت وسايل زندگي مردم توسط عراقيها. يك روز كه داشت توي شهر مي گشت به چند سرباز عراقي برخورد كه داشتند كاميون بار مي زدند. نتوانست تيراندازي نكند و آنها در رفتند اگر چه توانست يكي را نقش زمين كند. رفت بالاي سرش و تفنگ را گذاشت روي شقيقه اش. سرباز عراقي جزع و فزع مي كرد و او هيچ چي نمي فهميد. تير به سينه اش خورده بود و ديگر كارش تمام بود. مي خواست تير خلاص بزند كه دستش لرزيد. اولين بار بود كه جان دادن آدم را مي ديد؛ آن هم آدمي كه به دست او كشته مي شد. كنارش زانو زد و قمقمه را گذاشت دهانش. سرباز عراقي آب خورد و مرد. بعد از آن بود كه هميشه مي گفت:« دلسوزتر از ما ايرانيها پيدا نمي شه.»البتـه به بچـه هـا سفـارش مي كرد كه سـروان نفهمـد وگرنه مـانع كارش مي شود. وقتي از نامگـذاري خيـابـانهـا و از پيدا كردن غذا توي خانه ها و مغازه ها مي گفت، بچه ها مي خنديدند و هر كس چيزي مي گفت: ـ شهردار شهر جنگ زده ـ شهردار شهر بي سكنه ـ دزد مغازه هاي بي صاحب و حرفهايي از اين دست كه دستمايه خنده و شوخي بچه ها بود. يك بار هم سروان حوصله اش سر رفت و دستور داد كه چند نفر با احتياط بروند و هر چه مواد غذايي هست جمع كنند و بياورند. سقا گفت:« آب چي، قربان؟ » سروان دستش را گذاشت روي شانه سقـا و گفت:« از رودخـانه مـي آري.» سقا نمي دانست چه بگويد و دوري راه را بهانه كرد. سروان گفت:« حرف دلت اين نيست. هست؟ » سقا گفت:« اون شهر چي، قربان؟ » سروان پدرانه شانه اش را مالش داد و گفت:« حرفت را بزن.» سقا كلاهش را روي سرش جا به جا كرد و از ساعتهاي ديواري شهر گفت. چند بار پيش سربازها هم از ساعتهاي ديواري شهر گفته بود و بهش خنديده بودند. يكي در آمد كه يارو خل شده و زده به سرش. گفت:« ساعتهاي شهر همه خوابيده اند.» سروان سرش را جلوتر آورد و گفت:« بله؟ » گفت:« ساعتهاي شهر همه خوابيده اند.» و بغض كرد. سروان كلاه از سرش برداشت و دست كشيد به موهاي صاف و مرتب جوگندمي اش و گفت:« منظورت را نمي فهمم، پسرم! » ـ بايد فكري به حالشان بكنيم. ـ چه فكري؟ ـ راهشان بيندازيم. همه شان باطري مي خواهند. نمي دانست كه چرا هر وقت مي خواست با سروان حرف بزند، مثل خودش لفظ قلم حرف مي زد كه بعدها دور و بريها دست بگيرند و اداش را در بياورند. سروان چنـد لحظـه زل زد به چشمهـاش و هيـچ چي نگفت. انگـار دنبـال رازي مي گشت؛ رازي كه به زبان نمي آيد. آخرش گفت كه از همان جا آب بياورد. سقـا وقت بيشتـري توي شهـر مي مـانـد و همـه جـا را مثـل كف دست مـي شنـاخت. حتي سعي مي كـرد كه وسـايـل هـر خـانـه را جمـع و جور كند. مي گفت كه روزي حتماً صاحبخانه بر مي گردد. از توي مغازه ها باطريها را جمـع مي كـرد و سـاعتهـاي ديواري شهـر را راه مي انـداخت. اولين ساعتي كه راه انداخت كنـار عكس دختركي بـود دو سـه ساله كه گردنش را كج كرده و ناز مي خنديد. حتي ساعت مدرسه را هم راه انداخت. هر دفعه كه نيت مي كرد ساعت مسجد را راه بيندازد، گذرش مي افتاد به خانه اي كه ساعتش خواب بود. مي گفت:« چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است.» روزي كه رزمندگان وارد شهر شدند و دشمن را از آنجا دور كردند، او هم آمد كه با آخرين باطري ساعت مسجد را راه بيندازد. چند بار تا دم در مسجد آمد و چون پوتين پايش بود داخل نرفت. وضو گرفت و رفت توي مسجد. مسجد اگرچه زخم ديـده بود ولي سرپا بود. آرام و بـي خيالِ سر و صداي انفجارهاي دور و نزديك رفت تا جلوي محراب. ساعت درست زير كاشي آبي الله بود و تيـك تـاك مي كـرد. ساعت دقيقاً دوازده بود. سمنان ـ 26/5/86
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:4  توسط حسینعلی جعفری
|
دو هزار و ... هزار و دويست و ... دويست و سي و دو سال به انتظار نشستم... 2 من پيك سردار پيروز بودم كه اندر نبردي سخت و نابرابر شكست خورد و مرا راهي فرمود نزد دادشاه. دل آن نداشتم كه چنين خبري نزد قبله عالم ببرم. سردار سبيل تاب داد و غضبناك نگاهم كرد. دلم به تپش افتاد و زبانم بند آمد. ناگزير زانوي ادب بر زمين كوفتم و دست چپ بر سينه نهادم. گفت:« مكتوب فرما.» طومار را با دست راست گرفتم و روي سوي درگاه نهادم... 3 بدبخت آن كه حامل خبري شوم بود به درگاه. بار يافتن معمول به درگاه به قول امروزيها كار حضرت فيل بود. بدبخت من كه... آن گاه رسيدم كه نعش سوگلي حرمسرا بر دوش مردان گريان بود تا به گورستان برند. قبله اندر عقب نعش سياه پوشيده و حسرت خوران و دست بر دست زنان به آرامي روان بود. از اسب پايين پريدم و خاك درگاه بوسيدم... وزير طومار گشود و نگاهي افكند و لب گزيد و نخواند. دادشاه غضبناك شد و كف بر لب آورد و چندين ناسزا به سردار و منِ جغد شوم نثار فرمود... به امر دادشاه گردنم را زدند و پاي دروازه دژ دفن كردند تا عبرت عالميان شوم. 4 دو هزار و ... هزار و دويست و ... دويست و سي و دو سال به انتظار نشستم تا روزي وارد دژ شوم و آرزوي كودكي من برآورده شود كه... سيزده سال است كه به نگهبان ريزاندامِ احور نگاه مي كنم كه شايد كاغذي زردرنگي هم به من بدهد تا اذن دخول من باشد به درگاه قبله عالم. بسيار مايلم بدانم كه اندرون دژ چگونه است و چه خبر، شايد... 5 صبح روز اول تير سال... بعد از دو هزار و ... هزار و دويست و ... دويست و سي و دو سال يك پول كاغذي سبزرنگ از جيب جوانك سر به هوايي به زمين مي افتد مثل به خاك افتادن بندگان درگاه...
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط حسینعلی جعفری
|
از فاجعه گفته اند؛ قطع سر و دست از كشتن و از كشته شدن؛ فتح و شكست فرمود:« نديده ام مگر زيبايي.» اين واقعه از نگاه زينب اين است. شب تاسوعا ـ 30/11/1383
در محفل عشق كس نه لايقتر از اوست نه آينه ي سپيده صادقتر از اوست تاريخ نديده اين چنين مشتاقي او عاشق عشق، عشق عاشقتر از اوست بنويس به خيل عاشقانت بنويس آن آخر، ذيل عاشقانت بنويس يك اسم، نه اصلي و نه فرعي، بلكه عنوان طفيل عاشقانت بنويس دل مي دهمت مست حسينش فرما عباس صفت به شور و شينش فرما بي تابي و بي قراري اش افزون كن سرگشته ي بين الحرمينش فرما يا حضرت عشق ابدي يا عباس! آيينه ي ذات احدي يا عباس! با نام تو آب زندگي مي بخشد از تشنگي مردم، مددي يا عباس! عاشوراي 1383 يك دست وفادار قلم شد، ديديد؟ آن روز كه حامي حرم شد، ديديد؟ گفتند كه مهلت ندهيدش اما جاري شد و تا ابد علم شد، ديديد؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 8:46  توسط حسینعلی جعفری
|
رمان روي ماه خداوند را ببوس را مي توان نشانه تهور و شجاعت يك نويسنده دانست؛ طرح سوالات جدي و پي جويي پاسخ آنها. اين سوالات (همان طوري كه نويسنده روي آن تاكيد دارد) مربوط به يك گروه يا يك قوم خاص نيست و نخواهدبود. بشر متعلق به هر جا و مكان و قوميتي كه باشد در جستجوي خالق خويش است. چه آليوشاي روسي برادران كارامازوف و برادرانش باشند و چه جوليا آمريكايي و چه يونس و چه مهرداد و عليرضا و .... بشر بيشتر زماني به خدا روي مي آورد و در جستجويش بر مي آيد كه تحت فشار مشكلات جدي و بي پاسخ كمر خم كرده باشد. آيا به راستي همين دليل اين همه شدائد و سختي و وبال براي بشر نيست. اگر جوليا سرطان نمي گرفت او و شوهرش مهرداد به ياد خدا مي افتادند؟ اگر يونس زندگي خوب و خوشي مثل پرويز داشت به اين همه سوال مي انديشيد و اگر مي انديشيد سرانجامش مثل دكتر محسن پارسا نمي شد كه كم بياورد و خودش را بكشد؟ بقيه هم به همين طور. رمان در پي پاسخ فلسفه شرور و بلاياست اما جوابش كامل نيست اگرچه اميدواركننده است. نويسنده سوالات زيادي مطرح مي كند كه تقريباً بي پاسخ مي مانند. به راستي كه جواب اين همه سوالات اساسي و جدي بشر در يك رمان كوچك نمي گنجد. البته نويسنده نشاني خوبي مي دهد؛ مريم كه مذهبي است و چادر سر مي كند كه نهايت تقيدش را مي رساند چرا كه وي نيز دانشجوي كارشناسي ارشد است و يك زن سنتي و چادري به رسم عادت نيست. عليرضا دوست و همكلاسي يونس كه رزمنده بوده و محسن خان كارمند اداره دادگستري كه در بايگاني كار مي كند يعني يك كارمند دون پايه كه بزرگترين سوال بشر يعني مرگ برايش حل شده است. او نيز رزمنده است و يك پايش را در جبهه از دست داده است و مهمتر از همه منصور كه فقط جنازه اش را در داستان مي بينيم. مرگ منصور تاثير شگرفي روي يونس و بالطبع بر خواننده مي گذارد. نويسنده در اين اثر به نظر من نشاني خوب و دقيقي مي دهد و خواننده را مي فرستد سراغ كساني كه حداقل يك بار هم شده با مرگ رو در رو شده و دست و پنجه نرم كرده اند. راستي آيا مي توان رمان روي ماه خداوند را ببوس را رمان دفاع مقدس و ادبيات پايداري ناميد؟ تا حالا كسي چنين حرفي جايي زده است يا نه؟ تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه نثر داستان ساده و سليس است و داستان بدون پيچيدگيها و بازيهاي معمول اين روزها كه يعني من هم بلدم داستان بنويسم، پيش مي رود و همه به راحتي مي توانند با آن ارتباط برقرار كنند. بيخود نيست كه به چاپ بيستم رسيده است، مگر نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:35  توسط حسینعلی جعفری
|
اولي شيشه را خوب شست. دومي خنديد:« كجا پيداش كردي؟ » اولي گفت:« توي آشغالها.» دومي خنديد:« اين كار رو نكن.» سومي هنوز نيامده بود. تا ديروقت كار مي كرد. نمي خواست كم بياورد. سومي آمد؛ خسته و كوفته. دومي برايش چايي آورد؛ خوددار و لبخند به لب به زور غنچه شده. اولي شيشه را آورد؛ مرموز و شيرين زبان. سومي پرسيد:« اين چيه؟ » دومي گفت:« تو كه بايد بشناسي.» اولي گفت:« كلي پول بالاش دادم.» سومي پرسيد:« امشب چه خبره؟ » دومي گفت:« كم نيار.» اولي گفت:« مَرده و قولش.» سومي پرسيد:« بخورم؟ » دومي گفت:« اول چايي. خستگي ات...» اولي گفت:« بخور. با يك نفس.» و روي يك تأكيد كرد. سومي شيشه را با يك نفس تا ته سر كشيد. دومي گفت:« چطور بود؟ » اولي گفت:« حتماً عالي. شك نكن.» سومي مست شد و عربده مي كشيد. دومي فقط مي خنديد. اولي گفت:« ديدي آب هم آدم رو مست مي كنه؟ »
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 9:26  توسط حسینعلی جعفری
|
|
|